خدایا خیلی دلم گرفته دارم دیونه می شم
چرا؟ چرا اونی که فکر می کنی همه چیزش هستی دست رد به سینت می زنه و خیلی راحت می زاره می ره خیلی ناراحتم اصلا قدرت نوشتن ندارم
ای دل تنها چیه چشم انتظاری
باز یه لحظه یه دم آروم نداری
مثل زمستون تو حسرت بهاری
باز عشقت خیمه زد رو خونم
باز یادت آتیش زد به آشیونم
باز بی تو باید تنها بمونم
بیا سکوت لبها هنوز حرمت خونست
پرنده دل من هنوز بی آشیونست
بیا پر از امید هنوز این دل خسته
هنوز به پای چشمات پای عشقت نشسته
توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره
واسه من تنهایی درده درده هیچ کسو نداشتن
هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن
دیگه باور کردم این رو که باید تنها بمونم
تا دم لحظه مردن شعر تنهایی بخونم
با خواندم با تو خواندم لحظه های پر تکاپوی رسیدن را نفسم قطع که گویی دیگر نیست با تو خواندم لحظه شنیدن را شنیدن سبز درختان و نوای چیچکهای باغ بهشتی با تو دیدم و رسیدم به نقطه بادهای ملایم دریائی تو چه زیبا ومن و تو در هوای دل بی مرداب با هم زیستیم با هم ماندیم با هم خواندیم با هم دیدیم .